← ATA Sözlük

T

1,446 söz bu siyahıda

Təmizlə
Söz Ərəb əlifbası Növ İzahlar
Taxıl dibi تاخؽل دیبی ساقه غله.
Taxıl səpən تاخؽل سپن بذر پاش.
Taxıl günü تاخؽل گۆنو نخستین روز جشن.
تاخؽلاشماق تاخؽلاشماق صحبت کردن.
Taxılamaq تاخؽلاماق با صدای بلند خندیدن. لوس بازی درآوردن.
تاخؽلاماق تاخؽلاماق قدغن کردن.
Taxılan تاخؽلان فضول. طفیلی.
Taxılcaq تاخؽلجاق بامبول.
Taxılçı تاخؽلچؽ گندمکار. غله کار.
Taxıldaq تاخؽلداق ← تاخؽلجاق.
Taxıldım تاخؽلدؽم حمله. غارت.
Taxılqan تاخؽلقان شوخ. لوده. مشتری دائمی کافه.
Taxılma تاخؽلما نصب. الصاق. فروروندگی. کنایه. متلک. لطیفه.
Taxılmaçı تاخؽلماچؽ نکته سنج. شوخ طبع. ظریف.
Taxılmaz تاخؽلماز غیر قابل نصب.
Taxılmaq تاخؽلماق نصب شدن. فرو رفتن (میخ و غیره). پوشیده شدن.
تاخؽلؽ تاخؽلؽ حامله.
Taxılı تاخؽلؽ گرفتار. نصب شده.
تاخؽلؽ تیبلی تاخؽلؽ تیبلی لبریز.
تاخؽلؽش تاخؽلؽش نعلبندی. فریبکاری.
تاخؽم تاخؽم پوشش. تجهیزات. تیم. گروه. دسته. دست یا دوجین (ابزار. حروف و غیره). مقداری. بسیار. انبوهی.
تاخؽم آچماق تاخؽم آچماق هنگام راهپیمایی سرعت گرفتن و دویدن.
تاخؽم آدا تاخؽم آدا مجمع الجزایر.
تاخؽم ارکلیک تاخؽم ارکلیک اولیگارشی.
تاخؽم بیگلیگ تاخؽم بیگلیگ جناح‌گرایی.
تاخؽما تاخؽما نگاه.
تاخؽماق تاخؽماق متهم کردن. عیب بستن.
تاخؽمقا تاخؽمقا لقب نیکو.
تاخؽناق تاخؽناق خرافات. موهومات. طلب.
تاخؽنتی تاخؽنتی فرو شونده. نسبت. ارتباط. بدهی. ماده درسی مردودی.
تاخؽنجاق تاخؽنجاق زیور. جواهرات. بدهی.
تاخؽنداش تاخؽنداش هم تیمی.
تاخؽنما تاخؽنما تجهیز. تدارک.
تاخؽنماق تاخؽنماق نصب شدن. تجهیز شدن. مجهز شدن. آرایش کردن. سخن به کنایه گفتن.
تاخؽنیش تاخؽنیش تجهیز.
Tadalqa تادالقا تکه گوشت قربانی.
Tar تار تار. کم سو. نیمه تاریکی. گرگ و میش.
Tar تار یکی از آلات موسیقی. تودهٔ برف که در درّه‌ها روی هم انباشته می‌شوند. تیرچه‌ای که در خانهٔ مرغ‌ها قرار می‌دهند و مرغ روی آن استراحت می‌کند. تارمی.
Tar göstərmək تار گؤسترمک تنگ کردن.
Taratma تاراتما پخش. چپاول.
Taratmaq تاراتماق پخش کردن. چپاول کردن.
Taratı تاراتی پخش. رشوه.
Tarac تاراج غارت. چپاول بغما. تالان. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی شده است.
Taraz تاراز هم سطح. صاف. آلتی که به وسیله آن ناهمواری سطح را اندازه گیری می‌کنند. اجاره دادن گوسفندان شیرده در دوران شیر دهی. سنجش. به صورت تراز وارد زبان فارسی شده است.
تارازلاماق تارازلاماق تراز کردن. هموار کردن. چیزی را با زور خراب کردن.
تارازلانماق تارازلانماق تراز شدن. هموار شدن.
تارازلیق تارازلیق موازنه. تعادل. هم ترازی. همواری. هم سطحی. صافی.
تاراسلاماق تاراسلاماق تارومار کردن.
Taraş تاراش غارت. در زمان قدیم به معنای غارت کردن بوده و بعدها معنای تیغ زدن نیز بر آن اضافه شد. به صورت تراش و تاراج وارد فارسی شده است. دروغ.
تاراش گئجه سی تاراش گئجه سی شب عاشورا.