← ATA Sözlük

S · س

1,571 söz bu siyahıda

Təmizlə
Söz Ərəb əlifbası Növ İzahlar
ساغاناق یاغیش ساغاناق یاغیش باران رگواری.
Sağanay ساغانای راست دست.
Sağanc ساغانج افشان. دوش حمام.
ساغانجی ساغانجی گاو‌دار. شیردوش. استعمارگر.
ساغانجیق ساغانجیق روح. نفس. جان.
ساغاندیرق ساغاندیرق سگک کمربند. محافظ.
Sağanmaq ساغانماق گمان بردن.
Sağay ساغای روغن نباتی. اندیشمند.
ساغایا ساغایا احسان. مالی که برای سلامتی به دیگران بدون عوض دهند. الکن.
Sağayan ساغایان مردد. دودل.
Sağayqan ساغایقان وسواسی.
Sağaymaq ساغایماق بیدار شدن. دقت کردن. بهبود یافتن.
Sağbat ساغبات بهبودی.
Sal yolu سال یوْلۇ آبراهه که با تخت چوب در آن روند.
Salıntılı سالینتیلی معلق. وابسته.
Salıncaq سالینجاق Bitkişünaslıq گیاهی که شاخه‌هایش دراز باشد. تاب. نئو. طنابی که از درخت آویزند و تاب خورند. نرمهٔ گوش. بازوبند. چشم نظر. چرخ فلک. طناب اعدام. بندباز.
سالیندیرجاق سالیندیرجاق آویزان کننده. آویز.
سالیندیرماق سالیندیرماق آویختن. آویزان کردن.
Salınqo سالینقو فلاخن.
Salınqı سالینقی مکدر. گرفته.
Salınmaq سالینماق خرامیدن. تلوتلو رفتن. انداخته شدن. افکنده شدن. طرح شدن. احداث شدن. بنا شدن. گسترده شدن. پهن شدن. رها شدن. نجات داده شدن. دچار شدن. سرنگون شدن. رفوزه شدن. راهی شدن.
Salınmış سالینمیش آزاد. آزاد شده.
Salınıq سالینیق محقر. پست. فرومایه. بی حیاء. ویژه.
Salıyan سالییان بادی که از ارس می‌وزد.
Salı vermək سالؽ وئرمک ول کردن. رها ساختن. پایین آوردن. تخلیه کردن(از نظر حقوقی).
Sam سام زهر. چماق کج که در یوغ کنند. خسته. باد.
سام آلقینی سام آلقینی میوهٔ خام که در باد افتاده.
Sama ساما جشن ختنه سوران.
ساماخان ساماخان نامی برای زنان اویغور.
Samar سامار بشکه. بشکهٔ بزرگ.
Samara سامارا نامه. مکتوب.
سامارتلاماق سامارتلاماق تپاله انداختن حیوانات و جانوران. دچار اسهال شدن.
سامارقاق سامارقاق بی میل. بی علاقه. قلندر.
ساماریق ساماریق پریشان. آشفته. بیماری.
ساماریقلی ساماریقلی بیمار. ضعیف. بی مزه.
Samasan ساماسان اصرار.
Samaşmaq ساماشماق مشوش شدن.
Samağar ساماغار کند ذهن.
Samaq ساماق محله. کوچه. سفسطه.
Samal سامال نسیم. باد خفیف.
Samala سامالا زفت. قطران. نوعی میوه شبیه به هندوانه. بوستان گوزلی نیز گویند.
Samamın سامامین تقریباً.
Saman سامان Oğlan Adı کاه. پوشال. .
سامان آلتؽندا سۇ سامان آلتؽندا سۇ آب زیر کاه. سامان
سامان آلوْوو سامان آلوْوو شعلهٔ کاه (ثروت گذرا). سامانامباخ
سامان اۇغروُسو سامان اۇغروُسو کهکشان. سامان اولدوزو: تودهٔ ستارگان کوچک. سامان ایلی: سال فراوانی کاه. سامانباخ: کاهدان. سامان تلؽ: کاه حاصل از خرمنکوبی. سامان تک: (مانند کاه) متراکم. انبوه. سامان توْروُ: عدل دار. گونی بزرگ کاه. سامان تؤکن: کهکشان.
سامانچی سامانچی Heyvanşünaslıq گربهٔ وحشی. کاه فروش. سامانخانا: کاهدان. سامانساق: کله پوک. کند ذهن. سامانسۇو: به رنگ کاه. ← بابلی. سامان سۇیوُ: نور ستارهٔ زرد. سامان سیریمؽ: کاه جمع کردن. سامان سیریمی: زمان جمع آوری کاه. سامان قوْل: ابله. احمق. سامان قاپان: کهربا. سامان قاپانی: ترازو بزرگ مخصوص وزن کردن کاه با کفه بزرگ و درجهٔ آهنی مدرج. سامان قوُرساق: شکمو. چاق. سامان قوْل: نازک ساقه. ساقهٔ گیاهانی مانند گندم و برنج که نازک است. سامان کیمی: (مانند کاه) بی مزه. سامانلاماق: کاه مخلوط علوفه کردن. سامانلیق: کاهدان. سامانلی لای: کاهگل. سامانی: به رنگ کاه. سامان یالاغؽ: کهکشان. سامان یوْلوُ: کهکشان. کهکشان راه شیری.
سامانلی قازیق چاخما سامانلی قازیق چاخما کار خلاف. سامان
ساماوا ساماوا سماور.
ساماوارخانا ساماوارخانا چایخانه.