← ATA Sözlük

Q · ق

6,445 söz bu siyahıda

Təmizlə
Söz Ərəb əlifbası Növ İzahlar
Qoylu قؤیلو زیبا. ترتیب. قزلباش. سرخ سر. صاحب یا مالک گوسفند.
Qoylu قؤیلو مدفون. دفن شده. اسبی که به همراه صاحبش دفن شده باشد. طرف. سمت. جانب.
Qoyluq قؤیلوق اجرائیه.
Qoyma قؤیما مصنوعی. گذاری (نام، کلاه و ...) نصب. تعیین. انبار. مخزن. بسیار. تیر(تیرک).
Qoymat قؤیمات قنداق.
Qoymaq قؤیماق گذاشتن. قرار دادن. جا دادن. سپردن. رها ساختن. اجازه دادن. راه دادن. مانع شدن. بازداشتن. به تأخیر انداختن. تأسیس کردن. فدا کردن. به کار گماردن. سرکار گذاشتن. به مدرسه فرستادن. محول کردن. صرف کردن. مطرح کردن.
Qoymalıq قؤیمالیق دپو. انبار. صندوق امانات.
Qoyna قؤینا بستر. فلات. آغوش.
قؤینا آلماق قؤینا آلماق دربرگرفتن. شامل شدن.
قؤینا قول سالماق قؤینا قول سالماق تشویق کردن.
قؤینارا قؤینارا غوزه هسته دار درخت کاج.
قؤیناق قؤیناق قاپ گوسفند. دست کج.
قؤیناو قؤیناو گودال. جایی که باد نگیرد.
Qoynu قؤینو بغل. قسمت بالای لباس. منبع. بازنشسته. واقعی.
Qoynu dolu qucağı boş قؤینو دولو قوچاغی بوش آنکه ازدواج کرده ولی فرزندی ندارد.
Qoynu gen قؤینو گئن دارای محدوده وسیع.
قؤینولوق قؤینولوق بازنشستگی.
Qoynum قؤینوم برازندگی.
قؤینونا آلماق قؤینونا آلماق در آغوش گرفتن.
قؤینونا گیرمک قؤینونا گیرمک همآغوش شدن.
Qoyu قؤیو تند (رنگ). افراطی. حداکثر. مرحمت. لطف. اجازه. رخصت. شرط. صبر. تصمیم. کثیف. ژرف. غلیظ. کلفت. سخت.
Qoyvanmaq قؤیوانماق دیر کردن.
Qoyub getmək قؤیوب گئتمک گذاشتن و رفتن. یتیم گذاشتن.
Qoyut قؤیوت موضع. تصمیم. انتصاب. اجازه. مرخصی. استنتاج.
Qoyuc قؤیوج حرف ربط.
Qoyucu قؤیوجو نصاب. زنباره. عیاش. نوعی حیله.
Qey قئی قی. استفراغ.
Qeyran قئیران صخره زار. سنگلاخ.
Qeysava قئیساوا ← قایساوا.
Qeysəngi قئیسنگی Bitkişünaslıq انگوری درشت و مدور سبز.
Qeyqala قئیقالا نوعی بازی جمعی در ایلخیچی. یک نفر به عنوان استاد انتخاب می‌شود. او مشخصات چیزی را تشریح می‌کند. مثلاً اگر دربارهٔ پرنده ای صحبت می‌کند، از اندازه، صدا، خوراک، محل زندگی و ... اطلاعاتی به بازیکنان می‌دهد. بعد شروع می‌کند به دور بازیکنان چرخیدن و دست خود را بر شانه یکی از آنان می‌زند. این بازیکن باید بتواند نام پرنده مورد نظر را بگوید. اگر درست گفت، استاد شلاق را به او می‌دهد و او با شلاق بازیکنان را دنبال می‌کند و آنها را می‌زند. اگر در وسط بازی فراموش کرد نام را بگوید، بازنده است. بازیکنان شلاق را از دست او می‌گیرند و او را می‌زنند. مگر آنکه خود را به استاد برساند و در پشت او پناه بگیرد.
قئیله لیک قئیله لیک آذوقه.
Qeymə قئیمه چوب بست درخت انگور. تونل.
Qeymə قئیمه شاخه انگور. ← قیما.
Qeyməlik قئیمه‌لؽک Bitkişünaslıq مکان پر از شاخه های انگور.
Qeyiş قئییش کمربند. تسمه.
Qeyim قئییم ← قاییم.
Qeyin قئیین ← قایین.
Qa قا آوای کلاغ.
Qa قا Divan Lüğat Türk ظرف.
Qaan قاآن شاهنشاه. ← قاغان.
قاآنجی / قاآنجی قاآنجی / قاآنجی Farsca ← قاغانچی.
Qaen قائن Farsca ← قایین.
Qab قاب ظرف. آوند. طبق طعام. دوری بزرگ کوچکتر از لنگری که در آن چلو و پلو و جز آن کنند. کیسه‌ای که جنین در رحم مادر در درون آن قرار دارد و همراه تولد نوزاد بیرون می‌آید. در این حالت تولد را امری مبارک و فرخنده می‌شمارند و نوزاد را «قابلیق اوغلول» نامند. خویشاوند. غلاف و جلد بعضی اشیاء کوچک. چارچوبهٔ عکس. به همین صورت و معنا وارد فارسی و عربی شده است. استوار. تسخیرناپذیر.
Qab ağardan قاب آغاردان رویگر.
Qap piçləmək قاب پیچلمک چینی بند زدن.
Qab tutan قاب توتان Bitkişünaslıq نوعی گیاه که جوشانده برگهایش برای درد روده بکار رود.
Qab çardağı قاب چارداغی جای مخصوص گذاشتن ظرف. گنجه. کابینت.
Qab dolusu قاب دؤلۆسۆ ظرف پر.
Qab dəstmalı قاب دستمالی تکه پارچه‌ای که با آن بشقاب خشک کنند یا ظرفهای داغ را بگیرند.