← ATA Sözlük

M

220 söz bu siyahıda

Təmizlə
Söz Ərəb əlifbası Növ İzahlar
Məçələ مچه له پوست سخت.
مچیده بیز بوراخماق مچیده بیز بوراخماق نان توی دامن کسی گذاشتن.
مچیدین حصیرین بیرتان مچیدین حصیرین بیرتان (شکافنده حصیر مسجد) مسلمان ریاکار.
Məçik مچیک مرده زنده شده. تخماق. گرز. لعنتی.
محبت چیچگی محبت چیچگی Bitkişünaslıq زنبق آفریقایی. اسیرک.
Məhəbbət quşu محبت قوشو Heyvanşünaslıq مرغ عشق. نوعی پرنده بومی استرالیا با پرهای سبز، زرد و خاکستری
Məhbubə محبوبه‌ موسم بهار.
موم یاخماق موم یاخماق پیش دستی کردن.
موملانماق موملانماق موم زده شدن. ساکت شدن.
مومو ایکی اوجوندان یاخما مومو ایکی اوجوندان یاخما کار خلاف.
Mumun مومون تیرک چوبی.
Mumiya مومیا جسد مومیایی. لاغر و خشکیده.
مومیالاماق مومیالاماق مومیایی کردن.
مومیالانماق مومیالانماق مومیایی شدن.
Mun مون درد. رنج. آبگوشت.
Munar مونار ← ایلغیم.
Munay مونای نفت. (گویش قزاق).
Mnutuq مونتوق چلاق. سقط. علیل.
Moncalaq مونجالاق Heyvanşünaslıq بوقلمون.
Mnucuq مونجوق نوعی زینت به شکل گوی کوچک که برای تزیین بر روی لباس، گل سر و مانند آنها دوخته یا چسبانده می‌شود. گویی که بر سر رایت نصب می‌کردند. مهره. درفش. رایت. علم. چتر. سایه‌بان. دژپهی که در زیر گلوی بز یا گوسفند آویزان باشد. منگوله‌ای که بر سر علم نصب می‌کردند که قدما به آن پرچم می‌گفتند. لباسی از حریر آسمانی رنگ که با منجوقهای سفید زیادی مزین شده باشد. دامنه‌های سنگهای قیمتی. چنین دانه‌هایی (و نیز ناخن شیر و ...) که بر پرچمها (توغ‌ها) ویا طبق باورهای ترکی برای جلوگیری از چشم زدن به دم اسب بسته می‌شود. پرچمهایی که دارای چنین سنگهای قیمتی ویا دانه‌هایی بوده‌اند. نوعی بازی در سولدوز. دو نفر بازیکن در حالیکه هر کدام مهره یا «مونجوق» در دست دارند، در ارتفاع ۳۰ تا ۴۰ سانتیمتری انگشتان خود را گره کرده، مهره‌های خود را به طرف چالهٔ خیلی کوچکی که کنده‌اند، رها می‌کنند. مهره هر کس که به چاله بیفتد، برنده است و از طرف مقابل یک مهره می‌گیرد. اگر هیچکدام از مهره‌ها به چاله نیفتد، کسی که مهره‌اش نزدیکتر به چاله است، آن را با انگشت اشاره به چاله می‌غلتاند، اگر به چاله افتاد، برنده است وگرنه نفر بعدی باید این کار را انجام دهد. به صورت «منجوق» وارد زبان فارسی شده است.
مونجوق آتما مونجوق آتما نوعی آیین فالگیری زنانه در اورمیه که در شب چهارشنبهٔ آخر سال برگزار شود. افراد هر کدام نیت کرده و منجوق یا دگمه‌ای در خمره یا کوزه می‌اندازند و کوزه را از ناودان آویزند. فردا همه جمع می‌شوند و خمره را در اتاق گذاشته و کودکی را مأمور می‌کنند تا یک یک منجوقها را از خمره بیرون آورد. زنان سالخورده‌ای نیز در مجلس حضور دارند که «بایاتی» می‌خوانند. با خواندن هر بایاتی، کودک یک منجوق از خمره بیرون می‌آورد. صاحب منجوق از مفهوم آن بایاتی فال و سرنوشت خود را حدس می‌زند. بیشتر دختران دم بخت یا نوعروسان و زنان باردار در این آیین شرکت کنند. مردان در آن حضور ندارند.
مونجوق آندی مونجوق آندی از بازیهای زنان ترکمن در ایام عید.
مونجوق کیمی مونجوق کیمی همقد. منظم. مرتب.
مونجوق مونجوق مونجوق مونجوق قطره قطره.
مونجوقلاماق مونجوقلاماق با منجوق آراستن.
مونجوقلانماق مونجوقلانماق منجوق دار شدن.
Monça مونچا حمام.
Munçaq مونچاق Heyvanşünaslıq آهوی فریادکش. (Muntiacus).
Monçaq مونچاق زایده گوشتی زیر گلوی گوسفند. همام.
Mnucur مونچور دو بهـم زن. اخلاقگر. لب. آلت مادینگی زن.
Mundu موندو / موندوغو نوعی سیخ که سر آن تیز و به شکل نیزه کوچک است که برای منع دشمن، در اطراف خندق اردو نصب کنند و مانند سیخی است که شکارچیان بکار برند.
Mondur موندور پر. تکمیل.
موندورماق موندورماق چرخاندن. گرداندن.
Munduz موندوز Divan Lüğat Türk ابله. نادان.
موندوز آخین موندوز آخین Divan Lüğat Türk سیل ناگهانی.
Munq مونق اندوه. درد. غم. در قدیم جسور. آدم خطرناک.
مونقاتماق مونقاتماق مضطرب کردن.
Munqar مونقار چشمه.
Munqarı مونقاری هنگ. واحد نظامی ۱۰۰۰ نفره در ارتش مغول که فرمانده آن نویان نامیده می شد.
Munqalısan مونقالیسان Monqolca سپهسالار.
Munqan مونقان Monqolca نقره. سیم.
Munqaymaq مونقایماق اندوهگین شدن.
Munqdaş مونقداش همدرد.
Munqdaşlaq مونقداشلاق نیازمند همدردی.
Munqraymaq مونقرایماق ناله کردن انسان. برای حیوان نیز از مصدر مانراماق استفاده می کنند.
Munqlaş مونقلاش همدرد.
Munqlaşma مونقلاشما همدردی.
Munqlaşmaq مونقلاشماق همدردی کردن.
Munqlan مونقلان درد. عذاب.
Munqlu / Munqluq مونقلو / مونقلوق عاجز. دائیم. پایدار. یخچال کوهستان. برفی که در طول سال کنده نشود. مزار. قبر.