← ATA Sözlük

D

1,539 söz bu siyahıda

Təmizlə
Söz Ərəb əlifbası Növ İzahlar
Darı çibin داری چیبین Heyvanşünaslıq زنبور وحشی. داریجیل: (Darıçıl) درمانی.
Darı səpdi / Darı səpme داری سپدی / داری سپمه (ارزن پاشی. بذرپاشی). نوعی بازی کودکان. تعداد بازیکنان باید زوج باشد. افراد گروهها روبروی هم می‌ایستند و در حالی که هر گروه بازوها را بهم قفل کرده‌اند، بازی شروع می‌شود. گروه اول با قدمهای ریتمیک در حال خواندن این شعر جلو می‌روند که «بیز دارینی سپه ریک! سپه ریک!» (ما بذر را می‌پاشیم می‌پاشیم). تیم مقابل با همان ریتم جلو می‌آید و می‌خواند: «سیز دارینی نه ایله سپرسیز؟» (شما بذر را با چی می‌پاشید؟) جواب می‌دهند و همچنان به جلو می‌آیند: «بیز دارینی اووجو ایله سپه‌ریک.» (ما بذر را با مشت می‌پاشیم). در همین سوال و جوابها دو گروه رو در روی یکدیگر هم قرار می‌گیرند و همراه با خواندن شعر، سعی می‌کنند یکدیگر را هل داده و عقب ببرند. هر تیم که مقاومت کند و علاوه بر مقاومت بتواند، جواب مناسب را هم بدهد، برنده محسوب می‌شود.
Darı quşu داری قوشو Heyvanşünaslıq گنجشک.
Darı kəsmiyi / Darı köynəyi داری کسمیگی / داری کؤینگی (kəsmiyi) لفاف ذرت.
Darıt داریت آسیب. شدت.
Darıtqan داریتقان غوغاگر.
Darıtlıq داریتلیق گرفتاری.
Darıtmaq داریتماق مؤظف کردن. مأموریت دادن.
Darıca داریجا Bitkişünaslıq مانند ارزن. نیرومند. فشرده. با برکت. فراوان. تنگنا. داریجا اوْتۇ: نوعی گیاه علفی یکساله به بلندی ۱/۵ متر که در جاهای مرطوب می‌روید. (Echinocholoa crus galli).
Darıcaq داریجاق فشرده. حساس.
Darıcan داریجان نوعی ارزن که داخل برنج یافت شود.
Darıçı داریجی کشاورز. ترازو.
Darısqa داریسقا نوعی فلاخن. نخ بخیه زنی. داریسقاج: دلتنگ کننده.
Darısqal داریسقال تنگنا. بسیار تنگ. خیلی باریک. محدودتر. تنگ نظر.
Darısqallıq etmək داریسقاللیق ائتمک تکاپو نکردن.
Darısı داریسی سیلو. انبار غله.
Darış داریش دشوار. سخت. شانسی. تصادفی. داریشدیرماق: ← داراشدیرماق. داریشلیق: تنگنا. داریشماق: جمع شدن. متراکم شدن. تو هم چپیدن. به یکدیگر رو کردن.
Darışıq داریشیق ← داراشلیق.
Darıq داریق شکایت. ناراحت. دلتنگ. خسیس. ضروری. اسم. به صورت «تاریک» وارد زبان فارسی شده است. داریقجیم: دلتنگ. مغموم. داریقچی: شاکی. داریقدیرماق: دلتنگ گردانیدن. به ستوه آوردن. حوصله سر دادن. تاسانیدن. جدا کردن. داریقسینماق: ظاهر به دلتنگی کردن. داریقلی: متشاکی. طرف شکایت. داریقلیق: شکوائیه. شکایت نامه. تاریکی. داریق یازی نیز گویند. انبار. داریقما: دلتنگی. داریقماق: دلتنگ شدن. حوصله سر رفتن. کم حوصله شدن. به ستوه آمدن. ملول شدن. دلگیر شدن. شاکی شدن. از هم جدا افتادن. داریقینج: خشم. عصبانیت.
Dal ətraflar دال اطرافلار پاهای چهارپایان.
Dal orağı دال اوراغؽ داس شاخ بری.
Dala tikan دالا تؽکان Bitkişünaslıq ← ایسیرغان اوتو.
Dala domba دالا دؤمبا کلوخهایی که در مزرعه به صورت برجسته باقی مانده‌اند. پست و بلند.
Dala demək دالا دئمک غیبت کردن.
Dala durmaq دالا دورماق کنار ایستادن.
Dala düz دالا دۆز پشت خانه. مکان صاف پشت خانه.
Dala dingir دالا دینگیر خالی.
Dala dingil دالا دینگیل سرخود.
Dala qıran دالا قؽران Heyvanşünaslıq عقاب صحرایی.
Dala qız دالا قؽز دخترکوچه و بازار. پیرو.
Dala götürmək دالا گؤتورمک پس گرفتن
Dala gedər دالا گئدر پس گرفتن.
Dala mindi دالا مؽندی بازی آفتاب مهتاب. دو بازیکن دستها را از پشت سر در هم قلاب کرده و هر بار یکی از آنها دیگری را از زمین بلند می کند به طوری که روی او بطرف آسمان باشد. از او می پرسد: «گوئیده نه وار؟» (در آسمان چه خبر؟) دومی جواب می دهد: «گۆی مونجوغو» (منجوق آسمان). می پرسد: «ئـِـرده نه وار؟» (در زمین چه خبر؟) دومی جواب می دهد: «ئـِـر مونجوغو» (منجوق زمین). می پرسد: «آدین نه دیر؟» (اسمت چیست؟) جواب می دهد: «کرخانا» (کارخانه) بالایی به بازیکن پایینی می گوید: «گۆتور منی آت داما» (بردار مرا به پشت بام پرت کن). در این موقع بازیکن رویی پایین آمده و بازیکن اول را بالا می برد و این گفتگوها ادامه می یابد. «گۆیـده نه وار» و «گۆی مونجوغو» نیز گویند.
Dala verə دالا وـَره سرگردانی.
Dalab دالاب اسب و غیره. همچنین استخر کوچک آب برای نوشیدن احشام. باتلاق. به صورت «تالاب» وارد فارسی شده. سرخاب.
Dalaban دالابان گزیده. گزیده شده. زیبا. متجاوز.
Dalabçı دالابچؽ بال. باله.
Dalat دالات استخر. برکه.
Dalacan دالاجان تند و تیز. مهاجم.
Dalaçı دالاچؽ صحرانشین.
Dalar دالار گزنده. مطلق. کامل.
Dalarqa دالارقا زیردریایی.
Dalaz دالاز باد شدید. شعله. قلب. اندوه. کنایه. طعنه. جزوه. اجزاء.
Dalazlaşmaq دالازلاشماق با هم مجادله کردن.
Dalazlamaq دالازلاماق جواب پس دادن. زخم زبان زدن. سرسری انجام دادن.
Dalazımaq دالازؽماق تپیدن (قلب).
Dalas دالاس شاخه نازک. مفتول.
Dalaş دالاش نزاع. برخورد. عربده. غوغا و شر. دالاشا: تراشه.
Dalaş qılmaq دالاش قؽلماق بحث کردن.
Dalaşçı دالاشچؽ مباحثه گر. جدلی. دالاش دارتیش: جنگ و جدل. کش‌مکش.