← ATA Sözlük

C · ج

2,243 söz bu siyahıda

Təmizlə
Söz Ərəb əlifbası Növ İzahlar
Cartlaq جارتلاق انجیری که رو به رسیدن نهاده.
Cartı جارتؽ شیک. ژیگول. قدیمی.
Car car جارجار سر وصدا. وسیله‌ای برای کوبیدن گندم در خرمن. دو گاو نر به آن می‌بندند. یک نفر نیز بر سکوی آن می‌نشست و بر آن سنگینی می‌کرد. دیسک. شتری که از آمیزش بوغور و مایا به وجود آید.
جارجار آتی جارجار آتی اسب عصاری. آنکه کار بیهوده انجام دهد.
جارجاری جارجاری بد صدا.
Car cur جارجۇر وسیله‌ای که قطار فشنگ را به جلو می‌راند. نوعی شلوار زنانه. کوچک.
Carça جارچا آگهی رادیویی یا تلویزیونی.
جارچی باشی جارچی باشی رئیس جارچیان.
جارچیلیق جارچیلیق خبردهی. اعلان. شغل جارچی.
Carçı جارچؽ اعلان کننده. خبر دهنده. بشیر. کسی که مردم را آواز دهد و اموری را به آنان ابلاغ کند یا خبری دهد. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی شده است.
Carcı جارچؽ چوب ریزه هایی که روی چوبهای چیده شده سقف ریزند.
Carxala جارخالا Bitkişünaslıq تره.
Cardon جاردون آدم لنگ دراز.
Cardın جاردؽن Heyvanşünaslıq موش بزرگ.
Carşaq جارشاق بیانیه. مانیفست.
Carqa جارقا آگهی. آنونس. تبلیغ.
Carqaçı جارقاچؽ مبلغ. آگهی دهنده. جارچی.
Carqama جارقاما هیاهو.
جارقاماغ جارقاماغ شیاری که سیل ایجاد کرده.
Carqırağaq جارقؽراغاق Heyvanşünaslıq نوعی چکاوک.
Carqıl جارقؽل خبررسان. قاصد.
Carkeş جارکش جارچی. خبردهنده.
Carla جارلا فعل امر به معنای «جار بزن».
جارلاتماق جارلاتماق جار زدانیدن.
جارلاش جارلاش هم آوایی. همصدایی.
جارلاشماق جارلاشماق باهم جار زدن.
جارلاق جارلاق مژده رسان. اعلان. بیان. بد صدا.
جارلاقی جارلاقی اعلان کننده. خبر دهنده.
جارلاما جارلاما جار کشی. احضار.
جارلاماق جارلاماق جار کشیدن.
جارلانماق جارلانماق جار زده شدن.
جارلاو جارلاو اعتراض.
جارلی جارلی فقیر.
جارلیق جارلیق فرمان. دعوتنامه. هفته بازار. شعار.
جارمالیق جارمالیق بازار.
جارنامه جارنامه اعلامیه.
Carov جاروْو Heyvanşünaslıq گوسفند بی دم.
Cari جاری روان. عادی. روزمره. همچنین نوعی خط ترکی است مأخوذ از نسخ، دیوانی و تعلیق که به طور کج نوشته می‌شود و فرمانهای حکومتی را با آن می‌نوشتند.
جاریسلاماق جاریسلاماق رسوا کردن.
جاریسلانماق جاریسلانماق رسوا شدن.
جاریسلیق جاریسلیق بدشانسی. بدخلقی.
Carış جاریش اعلان. آگهی.
Carıq جاریق زخم معده. آگهی.
Carıltı جاریلتی پارازیت.
Carım جاریم زمان.
Carıt جارؽت پاروی کورهٔ آتش.
Carıs جارؽس بی حیاء. بی تربیت.
Caz جاز دردسر. گرفتاری. لاف. گزافه. دنبه بریان شده.
Caza qoymaq جاز قویماق به دردسر انداختن.
Caz yapmaq جاز یاپماق لاف زدن.