← ATA Sözlük

B

1,678 söz bu siyahıda

Təmizlə
Söz Ərəb əlifbası Növ İzahlar
Başını qorumaq باشینی قوْرۆماق مراقب خود بودن.
باشینی قوُلتوُغوُنوُن آلتینا آلماق باشینی قوُلتوُغوُنوُن آلتینا آلماق مرگ را جلوی چشم خود مجسم کردن. با قبول خطر مرگ دست به کاری زدن. جان بر کف گرفتن.
باشینی قوُیماق باشینی قوُیماق سر در راه چیزی نهادن.
باشینی قیچیندان آیری گتیرمک باشینی قیچیندان آیری گتیرمک کشتن.
باشینی قینینا چکمک باشینی قینینا چکمک سرش را دزدیدن. خود را مخفی کردن.
Başını yerə qoymaq باشینی یئره قوُیماق سر بر زمین نهادن. مردن.
Başını yağlamaq باشینی یاغلاماق فریفتن کسی. روغن مالیدن به موها.
باشینی ینمک باشینی ینمک سر خوردن.
Başını yırğalamaq باشینی ییرغالاماق سرتکان دادن به علامت نارضایتی.
باشینی ییغماق باشینی ییغماق افسار اسب را کشیدن. حرکت اسب را کند کردن.
باشینیز اوُچوُن باشینیز اوُچوُن به سر شما قسم.
باشینین چاراسینا باخماق باشینین چاراسینا باخماق چاره‌ای برای خود اندیشیدن.
Baiskar باعثکار مسبب. بانی.
Bağ باغ Bitkişünaslıq بند. تسمه. طناب. ریسمان. نخ و هرچیز مشابه که برای بستن و گره زدن به کار رود. دسته . پی بندی که قطعات اسکلت بدن و سایر اعضاء را به هم پیوند می‌دهد. سدّ. رشتهٔ دوستی. رابط. آغل. باغ. بوستان. درختزار. گلزار. موضوع. به همین صورت و در معنای درختزاری که اطرافش محشور باشد، وارد زبانهای فارسی و عربی شده است.
Bağ arası باغ آراسی باغستان.
باغ سارماشیغی باغ سارماشیغی Bitkişünaslıq زحموک. افتموم.
باغ شمار باغ شمار مالیات باغداران.
باغ فعلی باغ فعلی فعل رابط. صیغۀ ربط.
باغ قویون باغ قویون Heyvanşünaslıq گوسفند پرواری.
باغ ملحمی باغ ملحمی چسب باغبانی.
باغ وئردی باغ وئردی خداداد.
باغ یاپراغی باغ یاپراغی Bitkişünaslıq کاردی. بارهنگ. علف کوچک. اسپرزه. مری زبانک. هرتوشک. خرگوشک. آذان الارنب.
Bağa باغا ورم زیر پوست گلو. مجموعه کوچکی از علف چیده شده. پیشخوان. قیمت. منطقه. ساحه. استخوان محکم پوست حیواناتی مانند لاک پشت و حیوان دوزیست مثل قورباغه. زخم پای اسب. دو زیست. کوچک. تیروئید. همچنین نوعی گیاه علفی یک یا چندساله است. آتش یاپراغی، باغا یاپراغی، بئش دامار اوْتوُ، بوُغا یاپراغی، دامار اوْتوُ، دامار
باغات باغات اشراف. وابسته.
باغدان داغدان باغدان داغدان پراکنده. درهم برهم.
Bağdanaq باغداناق لحاف کرسی.
Bağdanqay باغدانقای ستایش پسند.
Bağdanmaq باغدانماق ستایش شدن.
باغدانیش باغدانیش ارتباط.
باغداو باغداو مدح. ستایش.
باغداوار باغداوار پوشش سقف از چوب نازک.
باغدای باغدای هیکل. قواره. نزول. وضعیت.
باغدایش باغدایش ← باغداش. انتساب.
Bağdu باغدو نور. تشعشع.
باغدی باغدی بسته. پوشیده.
باغدیج باغدیج داربست.
باغدیران باغدیران ترتیب دهنده. سازنده.
باغدیش باغدیش Heyvanşünaslıq گوسفندی که چوپان هنگام خواب، نخ را به گردن او بندد.
Bağra باغرا تومور. غدّه. حافظه.
Bağrac باغراج ظرف چوبی ماست. دیگ دسته دار. تانکر. به صورت «بقراج» به معنای ظرف قهوه وارد لهجه‌های الجزایری، مصری و لیبیایی زبان عربی شده است. منادی.
باغراشیق باغراشیق وابسته به هم. پیوسته.
باغراق باغراق ← اوْبا. به صورت «بهرک» به معنای پینۀ دست یا پا وارد زبان فارسی شده است.
باغرالی باغرالی جسور. نترس.
باغرام باغرام پهنه. صحنه. ریگزار بزرگ.
باغرام قوم باغرام قوم جای وسیع و ماسه زار.
باغراماق باغراماق حفظ کردن. ازبر کردن.
باغری باغری ← باگیر.
باغری آچیق باغری آچیق نترس. بیباک.
باغری آچیلماق باغری آچیلماق آشکار شدن راز.
باغری آمان باغری آمان پاکدل.