← ATA Sözlük

A

2,619 söz bu siyahıda

Təmizlə
Söz Ərəb əlifbası Növ İzahlar
Abay آبای Oğlan Adı قهر. خشم. روشنی. روشنی بخش. شگرف. بصیرت. دقت. تدبیر. احتیاط. اخطار. هشدار. خواهر. خاله. زن لزگی..
Abaya آبایا همین الان. فوراً.
آبایتاران آبایتاران Bitkişünaslıq گیاه خوشبو مانند پونه.
آبایتماق آبایتماق به رو افتادن یا خوابیدن.
Abaytı آبایتؽ چرکین.
Abaysız آبایسؽز ناگهانی. یکباره.
آبایلا آبایلا احتیاط کن. مواظب باش.
Abaylatmaq آبایلاتماق بیدار کردن.
Abaylama آبایلاما تحریک.
Abaylamaq آبایلاماق خشمگین کردن. احتیاط کردن. اخطار دادن.
آبایلاندؽرماق آبایلاندؽرماق خشمگین گردانیدن.
Abaylanmaq آبایلانماق خشمگین شدن. اخطار داده شدن.
آبایلایؽجی آبایلایؽجی خشم آورنده.
Abaylayış آبایلایؽش خشم آوری.
Abayı آبایؽ نوعی رقص آذربایجانی. این رقص در منطقه شکی و زاقاتالا آفریده شده است. در این منطقه به افراد میانسال «آبای» گفته می‌شود. این رقص عموماً توسط مردان یا زنان میانسال اجرا می‌شود. آفریننده ملودی این رقص، آهنگ سازان شکی می‌باشند. کمی اغراق آمیز و خنده آور است. سرعت رقص آرام است. این رقص قبلاً در شهر شکی به صورت دسته جمعی اجرا می‌شد. بعداً تبدیل به رقص انفرادی شد.
آبایؽ یاخماق آبایؽ یاخماق عاشق شدن.
Abayıq آبایؽق عجیب. شگرف.
آبتال آبتال سرسری. آواره. دربدر. درویش. احمق. ساده دل. قلندر مشرب.
آبتال خرچنگ آبتال خرچنگ Heyvanşünaslıq نوعی خرچنگ.
Abçar آبجار Oğlan Adı کاردان. سربراه. مطیع. چابک. فرز. گردآورنده. مباشر ضبط. مساعدت کردن. یکی از شاخه‌های ۲۴ گانهٔ اوغوزها. آوشار و افشار و افشار نیز گفته می‌شود.
Abci آبجی Farsca ← آغاباجی.
آبجیقماق آبجیقماق ترسیدن.
Abçi آبچی ضربه دیدن. کنار کشیدن. رمیدن.
Abdöl آبدؤل درّهٔ کوچک که محل سیلاب است. گودی بین دو بلندی.
Abdal آبدال Oğlan Adı فهیم. دانا..
Abdəst آبدست / آبدِز وضو.
Abdəst büzmək آبدست بؤزمَک رفع حاجت کردن.
آبدست پؤزان اوْتو آبدست پؤزان اوْتو گیاهی با گلهایی برنگ سیاه و سبز
آبدستان آبدستان ظرف آب.
آبدستخانا آبدستخانا وضوخانه. بصورت «عبتستخانه» وارد لهجهٔ سوری زبان عربی شده است.
آبدستلاغا / آبدستلیک آبدستلاغا / آبدستلیک نوعی جبهٔ کوتاه و تنگ. دستشویی.
آبدستی آبدستی آفتابه مخصوص وضو گرفتن.
آبدستی قاچماق آبدستی قاچماق باطل شدن وضو.
آبدستی گلمَک آبدستی گلمَک احساس ادرار یا مدفوع کردن.
آبدستینی وؤرمَک آبدستینی وؤرمَک آزار دادن.
Abdıra آبدؽرا صندوق بزرگ.
آبدؽراتماق آبدؽراتماق آشفته یا عاجز کردن.
آبدؽراغان آبدؽراغان آشفته. عاجز.
آبدؽراماق آبدؽراماق ترسیدن. آشفتن شدن.
Abdırav آبدؽرو نیاز. احتیاج.
آبرا آبرا پاره سنگ. غول آبی. هیولای دریا. نقشی در لباس شمنی. دیوی که با تکه‌های مس و پر چغد تصویر شود.
Abrat آبرات حاکم. مدیر. والی.
آبراتلؽق آبراتلؽق قلمرو. حکمرانی.
Abratmaq آبراتماق اداره گرداندن.
Abrac آبراج سکان. فرمان.
Abraz آبراز نازا.
Abraş آبراش اسب ابرش. آنکه روی پوستش خالهای سفید یا خالهای مخالف رنگ پوست خود دارد. اسبی که خالهای مخالف رنگ خود داشته باشد. اسب سرخ با خالهای سفید. زمین که در آن گیاهان بسیار به رنگهای مختلف باشد. نوعی نشستن چهار زانو.
Abraşan آبراشان پایهٔ ساج.
Abraşmaq آبراشماق همدیگر را اداره کردن. یکجا ماندن.
Abrağan آبراغان بسیار راه برنده.