← ATA Sözlük

A · آ

2,013 söz bu siyahıda

Təmizlə
Söz Ərəb əlifbası Növ İzahlar
آران سومو آران سومو Monqolca گارد محافظ دربار.
Aran gözəlləməsi آران گؤزله‌مه‌سی آهنگی از گروه قوشما (موسیقی عاشیقی آذربایجان).
آران یایلاق آران یایلاق ییلاق قشلاق.
آران یایلاق ائتمک آران یایلاق ائتمک زیاد سفر کردن.
Aranta آرانتا بسیار جستجو کننده.
آرانتی آرانتی مطلوب. اوصاف. چوب بزرگی که میان دو حیوان در آغل گذارند.
آرانچی آرانچی شخصی که در دشت زندگی می کند. جلگه نشین. آن روستایی که به ییلاق نمی رود. شخصی که از دشت، وسائلی برای فروش به ییلاق آورد. آنکه تا پایان کارهای درو، در دشت بماند. کشیکچی. نوکر.
آراندا خورمادان یایلاقدا بوغدادان آراندا خورمادان یایلاقدا بوغدادان از اینجا مانده و از آنجا رانده.
آرانزمین آرانزمین نوعی نقشه فرش در قره‌باغ.
Aransız آرانسیز کوهسار.
آرانقوش آرانقوش Heyvanşünaslıq باز سفید.
آرانقی آرانقی Bitkişünaslıq درخت شمشاد.
آرانلا داغین بحثی آرانلا داغین بحثی (مباحثه کوه و دشت) نوعی نمایش که در چهارشنبه آخر سال در برخی نقاط آذربایجان انجام می شود. یک نفر به عنوان دشت و یک نفر به عنوان کوه در قالب شعر به ذکر خصوصیات خود می پردازند.
Aranlaşmaq آرانلاشماق تیزتر شدن.
Aranlama آرانلاما جستجو. کاوش.
آرانلاماق آرانلاماق جستجو کردن. فاصله نهادن. فرمان راندن. تصمیم گرفتن.
آرانلی آرانلی دشت نشین. دارای آخور.
آرانلیق آرانلیق دشت. جای گرم. مکان هموار. جای مناسب برای آخور.
Aranma آرانما جستجو. تعاقب.
آرانماق آرانماق جشن گرفتن. جستجو شدن.
آرانمیش آرانمیش Qız Adı پاکیزه. مطلوب.
آرانی آرانی میانی. وسط مانده. نامشخص.
آرانی آچیلقان آرانی آچیلقان سیری ناپذیر.
آرانی داغا آپاریب داغی آرانا گتیرمک آرانی داغا آپاریب داغی آرانا گتیرمک بسیار توی فکر بودن.
آرانی ساز ائله مک آرانی ساز ائله مک میانه را گرم کردن. روابط خوبی برقرار کردن.
Aranı qatmaq آرانی قاتماق / آرانی قیرماق بهم زدن میانه یا رابطه.
آرانیب دارانماق آرانیب دارانماق سنجیده شدن.
Aranılma آرانیلما جستجو. بررسی.
آرانیلماق آرانیلماق رواج یافتن. جستجو شدن.
Arav آراو تمیز. پاکیزه.
آراوار / آراوال آراوار / آراوال آواره. سرگردان.
آراوان آراوان فلاخن. تیرکمان مخصوص بچه ها برای زدن پرنده. خاک انداز.
Aravut آراووت Heyvanşünaslıq نهنگ.
Aravul آراوول پیشقراول. بصورت «هراول» وارد فارسی شده است.
Art yış آرت یئش فراز و نشیب.
آرتلادا آرتلادا هیچ.
آرتلاما آرتلاما سیلی زنی.
آرتلاماق آرتلاماق سیلی زدن. از حد گذشتن.
Artlanmaq آرتلانماق سیلی خوردن.
آرتما آرتما افزایش. شئِ زیاد شونده. اصطلاحی در جوراب بافی. زمانی که نقش به جوراب اضافه می‌شود.
آرتماج آرتماج باری که بر جوال پر کرده و بر حیوان برهنه بگذارند و حمل کنند.
Artmaz آرتماز زیاد نشدنی. قانع.
Artmazlıq آرتمازلیق قناعت.
آرتماق آرتماق افزایش. نیرو گرفتن. پخش شدن. ترقی یافتن. تکثیر یافتن. پربرکت شدن. شیوع یافتن. پیشرفت کردن. ربع کردن برنج. هیبه. نوعی جوال آورد که از بشم می‌بافند.
آرتماقار / آرتماقتاقار آرتماقار / آرتماقتاقار اضافه خور. گدا.
آرتماقلاماق آرتماقلاماق خورجین یا هیبه را به دو طرف زین انداختن. بار زدن.
آرتمیش آرتمیش ایستادگی. پایداری.
Artmış آرتمیش دختر باکره یا ترشیده. افزوده شده. ارزش افزوده.
Artmıq آرتمیق هیبه. کیسه. کوله.
Artut آرتوت ارمغان. هدیه.